آسیه سلطانی

اشک است حاصل و خوشنودِ این حاصلم

تبلیغات تبلیغات

روحیه (روایتی از یک جلسه شعر و دوستی که آنجا پیدا کردم)

وسط جلسه شعر بود که گفت:  «میاید بریم نماز بخونیم؟!» گفتم:  «کجا؟»  گفت:  همین بغل ساختمونِ حوزه هنری، یه مسجده.» گفتم:  «بریم». جلسه شعر، کلا دو ساعت بود.  چون مکان جلسه عوض شده و کمی پرت بود، همه مان برای پیدا  کردنِ اتاق ریاست که محل برگزاری اش بود،  گم شده بودیم. تا چند نفری جمع شویم، نیم ساعتی

ادامه مطلب
آسیه سلطانی ، ۱۴۰۲-۱۲-۲۴ ، متفرقه
در صورتی که این صفحه دارای محتوای مجرمانه است یا درخواست حذف آن را دارید لطفا گزارش دهید.

مطالب پیشنهادی

آخرین مطالب سایر وبلاگ ها

جستجو در وبلاگ ها